آب وآبي با تو مي جوشد
آسمان،يا هر چه دريايي است
سبز و سوري با تو مي رويد
زمين،يا هر چه زيبايي است
ارغنون و عشق، با تو مي ماند
لحن دل،يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو با تو مي تابد
آنچه روشن،
آنچه رويايي است،
ماه و مه پيچيده در هم،فرصتي مانده است
پشت راز سبز جنگل فرصتي بي وهم
پاي رفتن هست و شوق نورسي با من
سمت و سويي تا سحرزايي است
چشم مي چرخد، تو را
باغ مي چرخد،
من نمي گويم
خيل شب بوهاي شادابي كه مي چرخند و مي جوشند و مي رويند،
مي گويند:
در چه چشمي،با چه آييني چنين
آيينه آرايي است
من نمي دانم تو را آنسان كه بايد گفت،
من نمي گويم
از تو گفتن ،پاي دل در گِل
بال هاي شعر من در بند
من نمي گويم،
خيل باران هاي بارآور
كه مي بارند و مي پويند و مي جويند
مي گويند:
تا نفس باقي است
زيبا،
فرصت چشمت تماشايي است.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
با تو اين منم
و با تو سرشارم از هر چه زيبايي است
پناهم باش،تا سنگيني غربت از شانه هايم فروريزد
و ملال تنهايي از چشمهايم
من از دوردست ها آمده ام
از مزارع گندم،از كرت هاي جاليز
واز سرزميني كه آسمانش تنها دو پيراهن دارد
روزها آبي مي پوشد
وشبها پيراهني بلند كه تاب مي خورد در رقص هزارويك ستاره ي روشن
من از دوردست ها آمده ام
از كوچه هاي كودكي
از شهر رنگين قصه هاي پدر،در شبهاي كشدار زمستان
واز چشمان هستي بخش مادرم،
كه تمام مهربانيش را در نگاهش به من مي بخشيد
باورم كن كه شعر در من،طغيان يگانگي است
و حماسه ي دوست داشتن
من،ديگرگونه دوست مي دارم
و ديگرگونه يگانه ام
مرا تنها مي توان با من سنجيد
و تو را تنها با تو
كه سالهاست در جستجوي توام
باتو آبي مي بينم تمام بينايي ام را
چشمانت شكوه شكيبايي
گيسوانت ادامه ي باران ها
و دلت،ترانه ي درياهاست
زمزمه ي سرانگشتان باد،درخواب خوش گيسوانت
زيبايي شاعرانه اي است دلم را به بازي مي گيرد
و نجابت كلامت،آنچنان كه هر كلام ديگر را بي ربط مي كند
در چشم انداز هر كجاي طبيعت تو را مي بينم
در چشمه،در رود ،در دريا،در گل،در درخت،در جنگل،در دره،در دشت،در كوه
با اين همه،
هنوز در تو حيرانم
كه تمامي عشقي در يك وجود
و تمامي آرزويي در يك لباس...
نوشته شده توسط مرد پاییزی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 0:48 موضوع | لینک ثابت
ايستاده ام
تكيه به آن ديوار قديمي؛
و در گوشه ي ذهنم
خاطره اي را كه در خواب بود بيدار ميكنم
خاطره به زحمت خودش را به حافظه ام ميچسباند
يادم آمد
روزي كه با هم
كرانه ي آبي آسمان را مي جويديم
كه ناگاه
چشم من به شاخه ي درختي
كه خود را به دست باد داده بود افتاد
سيب سرخي روي شاخه
در آن دوردست
حسرتش را به من مي خوراند
من در فكر حسرت سيب
اما تو
چشمانت آسمان را ورق مي زد
به من خيره شدي
حسرت را در چشمانم خواندي
با لبخندي
رفتي از نردبان درخت بالا
تا كه براي من
آن سيب آرزو را بچيني
آسمان دلش گرفت
من هم شايد
آسمان گريه كرد
من نيز چون او
صدايت زدم
اما تو رفتي
تو رفتي كه حسرت سيب را از دلم بگيري
و نداستي
كه با رفتنت
حسرت ديگري در دلم آميختي.![]()
نوشته شده توسط مرد پاییزی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سال ها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكراركنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
_خانه ي كوچك ما
سيب نداشت.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
من نمي دانم چرا مردم شراب نمي نوشند
چرا مردم شرابشان را با يخ مي نوشند
شراب آتشين را بايد يك نفس سر كشيد
من عشقت را سر كشيدم
بيا ببين!
ببين كه چگونه قاصدك هاي عشقت
وجودم را به لانه ي ابديشان مي برند
احساس خوبي دارم
احساس رهايي
توام با تنهايي
بيا با هم عشق را تنفس كنيم
عشق را بايد بوييد
بايد نوشيد
عشق را بايد شنيد
بيا جيب هاي دلمان را پر از ياقوت خاطرات كنيم
صورتمان را با معرفت بشوييم
بيا در رودخانه ي نور شنا كنيم
بيا حرفهايمان را از دروازه ي پشتي غرور
فراري دهيم
عشق را نبايد چون سراب ديد
بيا ابري شويم
تا عشق بباريم
بيا آفتابي شويم
تا عشق بتابيم
ببين!
اين دستهايم است كه برايت مي نويسند
دستهايي كه توانايي لمس چيزي جز عشق را ندارند
ولي افسوس
كه تو ديگر نمي بيني.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت
نام تو را روزي تمام غارنشينان بر سنگها نوشتند و
سنگها ازآن روز جنگل شدند
امروز هم از كيمياي نام تو اين واژه هاي خام در دستهاي خسته ي من
شعر مي شوند
شعرم حرام باد اگر روزي تا بوده ام جز با طنين نام تو شعري سروده ام .
نوشته شده توسط مرد پاییزی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
"اي يار گمشده ي من
در سكوت خلوت شب هاي خويش
در جستجوي تو
مرغ خيال را پرواز مي دهم همراه هر نسيم"
تكه هاي قلبم را به دست باد مي دهم
تا آن را به تو برساند
براي باريدن باران
نگاهم را به طاق آسمان چفت زده ام
در باران زلالي چشمانت را مي بينم
اي بهار زندگي من
پاييز را دوست دارم
يك نفر به من گفت
پاييز
بهاري است كه عاشق شده است
پاييز بودن را دوست دارم
برگ هاي زندگيم در حسرت بهارت
رو به زردي آورده اند
اما من باز هم تو را دوست دارم
اي ابديت من
بر روي مزارت،شمع هاي دلتنگي روشن مي كنم
اي هم نفس لحظه هاي تنهاييم
براي با تو بودن
لحظه هاي عمرم را نذر كرده بودم
اما حالا كه نيستي
نمي دانم
كدامين لحظه را برايت فدا كنم.![]()
نوشته شده توسط مرد پاییزی در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
مي نويسم حرفهايم را در طومار عشق و جستجو مي كنم نگاهت را در قطره هاي باران
در دانه هاي برف
اين بار براي تو مي نويسم براي مرواريدهاي نگاهت و شكوفه هاي لبخندت مي نويسم كه دوستت دارم.![]()
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق
تر است.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت
در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي دارم
آينه ها و شبپره هاي مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان بلند و كمان گشاده پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را
در پرده ايي كه مي زني مكرر كن
در فراسوي مرزهاي تنم
تو را دوست دارم
در آن دوردست بعيد
كه رسالت اندام ها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا ميگذارد
چنان چون روحي
كه جسد را در پايان سفر
تا به هجوم كركس هاي پايانش وا نهد............
در فراسوهاي عشق
تو را دوست مي دارم
در فراسوهاي پرده و رنگ
در فراسوهاي پيكرهايمان
با من وعده ديداري بده.![]()
نوشته شده توسط مرد پاییزی در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود،بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان برادري است
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل،افسانه ايست
و قلب
براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف،دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف،زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر،رنج جستجوي قافيه نبرم
روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود، بوسه باشد
روزي كه تو بيايي،براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم
و من،آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر نباشم
نوشته شده توسط مرد پاییزی در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 3:32 موضوع | لینک ثابت
ديروز
بذر عشقت را كاشتم
امروز
يادت را شخم ميزنم
به اميد اينكه
فردا
آمدنت را درو كنم
چه خيال كالي
مدت هاست كه رفتنت را نظاره ميكنم
چشم هايم هوس آمدنت را كرده اند
ميدانم دروغي بيش نيست
اما اين روزها دروغ هم برايم خوشايند است
يادت دريچه ي ذهن و قلبم را مسدود كرده است
گويا در بيرون باران مي بارد
مي خواهم به سرزميني بروم
كه هر روز باران مي بارد
مي خواهم روح و عشقم را زير باران ببرم
مي خواهم با تو زير باران بخوابم
همانگونه كه سهراب گفت
من كه در بيشه ي دنيا به دنبال سنجاقك هاي خدا مي گشتم
همه را در حوض وجودت يافتم
حوضي پر از ماهي
ماهي هايي از جنس نور
در باغ چشمانت
به دنبال خوشه ي عشق گشتم
يافتم
ولي هرگز نچشيدم
به دنبال تو بند بند وجودم را شكافتم
اما تو را نيافتم
تنها چيزي كه از تو دارم
رد پايت است
رد پايي كه رو به وادي خدا دارد
مي خواهم بروم
خواهم رفت
به دنبال نور خواهم گشت
مي خواهم جايي بروم
كه اشك هايشان طعم عشق مي دهد
چه جاي خوبي است آنجا
دخترانشان چقدر زيباست
پسرانشان با عصاي صداقت راه مي روند
زندگي شان چقدر نازك است
عسل هايشان چه شيرين است
باغبانان آنجا
درختان عشق را
با نور پيوند زده اند
تا ميوه ي زندگي بچينند
من فقط نگاه مي كنم
من براي پيدا كردن تو به اينجا آمده ام
اما هنوز تورا نيافتم
رد پاها هنوز روي زمين است
به دنبالشان مي روم
اما انگار در جايي محو شده اند
باران ناليدن آغاز كرد
تكه هاي وجودش را بر سرم مي زد
بي اختيار به آسمان خيره شدم
نوري چشمانم را به سوي خود برد
رد پايت به آسمان رفته بود.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت
"طلوع هميشگي"
دل آرزومندم را
در صندوقچه ي غروب
زير سايه ي انتظار
به امانت مي گذارم
تا تو فردا
چونان تير هاي زرين آفتاب
آن را نوراني كني
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت
هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز
آنشب كه عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستي لذتي داشت
وز شوق چشمك ميزد و رويش به ما بود
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
آن خلوت از ما نيز خالي گشت, اما
بعد از غروب زهره, وين حالي دگر داشت
او در كناري خفت, منهم در كناري
در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... ![]()
نوشته شده توسط مرد پاییزی در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت
صدای نفسهای کیست؟
درغروب زودرس
نخستین ستاره به آب می زند
صدای نفسهای کیست؟
دراین ده خاموش
نخستین پرنده ی صبح به آب می زند
صدای نفسهای کیست؟
درقافله ی مسافران سکوت
آخرین نفر به آب می زند.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
***
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
سايه را بر تو افكندم تا بت من شوي.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم ، تنها مي شوم.
كنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده اي.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسيدم.
و با اين همه اي شفاف !
مرا راهي از تو بدر نيست.
زمين باران را صدا مي زند ، من تو را.
پيكرت زنجيري دستانم مي سازم،
تا زمان را زنداني كنم.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
دلم برای كسی تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهمانی گل های باغ می آورد
وگيسوان بلندش را
- به بادها می داد
و دست های سپيدش را
- به آب می بخشيد
دلم برای كسی تنگ است
كه آن دونرگس جادو را
به عمق آبی دريای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است
كه همچو كودك معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
- نثار من می كرد
دلم برای كسی تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
- درهمه حال
هميشه در همه جا
- آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
- پيوسته نيز بی من بود
و كار من زفراقش فغان و شيون بود
كسی كه بی من ماند
كسی كه با من نيست
كسی ...
- دگر كافی ست.
نوشته شده توسط مرد پاییزی در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
ديروز
بذر عشقت را كاشتم
امروز يادت را شخم مي زنم
به اميد اينكه فردا
آمدنت را درو كنم
چه خيال كالي
.......................
(ادامه دارد)
نوشته شده توسط مرد پاییزی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
"همسفر عشق"
كاش مي شد از خاك تا افلاك،سفر مي كردم تا به عاشقانه ها مي رسيدم!
اما اكنون فهميدم كه در سفر عشق تنهايم.انگار او هم با من نبود!باور كردم چه ساده آمد و به سادگي نيز رفت.گويي همسفر عشق من نبود!نه!مي دانم.